by Sahameddin Ghiassi

Posted: January 3, 2010 in Culture

بدهکار هستیم.
نمیدانم برای شما اتفاق افتاده است که هرکاری که کرده اید به شما ایراد گرفته اند که چرا راه دیگری نرفته اید؟ متاسفانه ما در دوره دبیرستان از داشتن دبیران زبان و ریاضی بی بهره بودیم و بایست که این دو رشته را نزد خود یاد میگرفتیم و آخر ثلث یک دبیر زبان و یا ریاضی میآمد و از ما امتحان میکرد.
رشته های دیگر مثل فیزیک و شیمی و یا طبیعی همیشه دبیر برایش پیدا میکردند ولی برای زبان و ریاضی همیشه ما مشگل کمبود دبیر داشتیم و اگر هم داشتیم دبیر این رشته نبودند و علاقه چندانی هم نداشتند که درسی بدهند.
این بود که بعد از گرفتن دیپلم دبیرستان در کنکور از زبان و ریاضی نمره نمیآوردیم و بایست یک سال در کلاسهای کنکور وقت بگذاریم تا شاید سال بعد قبول شویم. ولی خوب این کاری آسان نبود که معلوماتی که ما میبایست در عرض شش سال در دبیرستان خوب یاد میگرفتیم بتوانیم در مدت یکسال آنها را جبران کنیم.
فرهاد یکی از آن دانش آموزان بود که یکسال بعد از دیپلم گرفتن موفق شد در کنکور قبول شود ولی نه در رشته دلخواهش که پزشکی و یا علوم بود بلکه در رشته ای که همیشه در دبیرستان ضعیف بود یعنی زبان توانست نمره قبولی بیاورد.
فرهاد در رشته علوم طبیعی خیلی خوب بود و همیشه نمره هایش دوربر بیست و نوزده بودند ولی در زبان وی بسیار ضعیف بود و حداقل قبولی را هم به زور میگرفت. او هم مثل بقیه زبان و ریاضی را بدون درکی از آن رشته ها حفظ میکرد تا نمره ای برای قبولی بگیرد و چیزی از این رشته ها نمیدانست و درکی از آنان نداشت. فقط به کمک حافظه اش ریاضیات و زبان را از رو حفظ میکرد. درست مثل تاریخ و فقه.
بعد از یکسال درس خواندن در رشته زبان حوصله اش سر رفت و این بار میخواست نویسنده شود. هر چه که دوستانش به وی گفتند که نویسندگی یک شغل فانتزی است و از آن حقوق و درآمد برای گذران زندگی بدست نمیاید او زیر بار نمیرفت. یک ماشین تحریر خریده بود و روز و شب مینوشت. فرهاد نویسنده بدی نبود ولی خوب برای کارهای او خواننده گان بسیاری هم نبودند که او بتواند با فروش کتابهایش به پولی برسد.
شاید تنها خواننده گان او همان همکلاسی هایش بودند که او خودش به آنان کتابش را یا هدیه میکرد و یا میفروخت.
حالا هم بعد از انقلاب او شروع کرده بود به نوشتن داستان انقلاب. بهرحال اینکار برای او کار نشد. همسرش که اروپایی بود از او تلاق گرفت و رفت و بچه هایش را هم با خودش برد. و فرهاد مجبور شد که به خانه پدرش بازگردد. زیرا این همسر او بود که مخارج خانه را میپرداخت فرهاد همیشه پشت ماشین تایپ نشسته بود و هی تایپ میکرد.
فرهاد چون در سن چهل سالگی هم هیچ کاری انجام نداده بود و تنها نویسندگی کرده بود حالا برایش مشگل بود که دست به کاری بزند. هرچه دوستانش به او اصرار کردند که لااقل لیسانسش را بگیرد و معلم شود و در ضمن بکار نویسندگی هم بپردازد او قبول نکرده بود. مدتی باامید اینکه کتابهایش را که به چاپ رسانیده بود به فروش برساند هر روز به کتابفروشی ها سر میزد ولی میدید که تل کتابهایش تقریبا دست نخورده باقی مانده است و فروشی نداشته اند.
البته او خودش را در حد جلال آل احمد میدانست و شاگرد او هم بود. ولی حتی خود جلال هم زندگی خود را از راه معلمی و دبیری میگذرانید و همسرش هم استاد دانشگاه بود و کار نویسندگی یک کار تفریحی و تقریبا بدون دستمزد برای او بود. تازه جلال محبوبیت و شهرتی بسیار بیشتر از فرهاد داشت. جلال تحصیکرده بود. ولی فرهاد از همان سال او دانشکده خود را فارغ تحصیل میدانست. مدرکی نداشت که بتواند معلم و یا دبیر شود. علاقه هم به اینکار نداشت او میخواست یک نویسنده موفق و ثروتمند شود. و میدانید که حتی بسیاری هنرمندان بزرگ نتوانسته بودند که از راه هنرشان در آمدی خوب داشته باشند و این هنر آنان یک کار تفریحی و فانتزی بود.
ولی همه حرفهای ما دوستان به کله فرهاد فرو نرفت و کم کم او مجبور شد که به یک زندگی رقت بار تن در دهد. حتی ما دوستانش هم دیگر نمیتوانستیم به او کمک کنیم و او هنوز در رویای اینکه یک نویسنده بزرگ و محبوب شود میسوخت.
مدتی هم به آمریکا رفت ولی در آن دیار هم به او به چشم یک کارگر بدنی نگاه میکردند نه یک نویسنده انقلابی. فرهای خوب مینوشت ولی خوب کی حوصله دارد که بشیند و کتابهای او را بخواند.
آنقدر نویسندگان معروف و مشهور وجود دارند که کسی به خواندن آثار یک نویسنده تازه روی نمیآورد. داستان انقلاب را که او نوشته بود همان چیزهایی بود که مردم کم و بیش در روزنامه ها خوانده بودند.
متاسفانه حالا فرهاد در سن بالا هیچ درآمدی نداشت و مجبور بود که به پدرش پناه ببرد. پدر هم سرمایه آنچنانی نداشت که بتواند که جور پسر هنرمند خود را بکشد. همه همکلاسهای فرهاد حالا دکتر و مهندس و یک دبیر و استاد شده بودند ولی او بدون مدرک سرگردان شده بود. و هیچ کاری هم به او نمیدادند چون سن او اکنون بالا بود و غیر از خوب نوشتن هنری دیگر نداشت.
متاسفانه شنیدم که او هم معتاد شده است و پدرش هم او را از خانه رانده است. نمیدانم چه کسانی فرهاد را اینقدر تشویق کردند که به هیچ کاری جز نویسندگی نپردازد غافل از اینکه از راه نویسندگی نمیشود شکم سیر کرد و یا درآمدی داشت که بتوان با آن یک زندگی معمولی را ادامه داد.

Advertisements
Comments
  1. چگونه طبفه متوسط را به سوی نابودی میکشانند؟
    ب
    blog
    print share
    rss[3 reads]

    by Sahameddin Ghiassi
    20-Nov-2009

    چطور طبقه متوسط را رو به نابودی میکشانند؟ نمیدانم به این موضوع فکر کرده اید که به یک عده عنوان زرنگ و یا قالتاق میدهند و به عده ای دیگر عنوان ببو ساده ساده لوح و یا خنگ و ابله . مثلا فلانی از فرط سادگی به تله افتاد و سرش را کلاهی بزرگ گذاشتند. حتی آدمهای خیلی ناقلا و زرنگ هم ممکن است که به تله زرنگتر از خودشان بیفتند و هست و نیست آنها غارت شود. ولی با وجود این دلیل نمیشود که اشخاص شیاد و شارلاتان همیشه هم موفق باشند بعضی وقت ها سیستم حاکم بر جهان شاید ترجیح بدهد که از آدمهای خنگ و خل چل هم غولهای مثلا سیاسی و رهبران ظاهرا بسیار محبوب بسازد. برای اینکه مجموعه ارتباطات در زیر کنترل آنهاست و هر چه که بخواهند به خورد مردم میدهند. وسایل ارتباط جمعی میتواند از یک شخص ابله یک فیلسوف بسازد و به مردم کوچه بازار بقبولاند.

    مردمی که بدون تحقیق هر مزخرفی را قبول میکنند. مثلا در کشوری که اینقدر نویسنده استاد دانشگاه سیاستمداران مردمی دارد ناگهان یک آدم بیسواد و بی شعور و مسخره را علم میکنند و با زور و فشار او را الاهه دهر قلم داد مینمایند و به عنوان رهبر و پیشوا و بت به مردم زورچپان میکنندو بعد هم به او اسلحه و قدرت و ثروت میدهند تا دستش برای انجام هر جنایت وخیانت و آدمکشی و دزدی و فساد باز باشد. و هر وقت هم که حرف گوش نکرد او را با هزینه کم و زیاد سرنگون میکنند. نمونه اش را شما میدانید و لازم به تکرار نیست. در حالیکه سیل بیکاران در آمریکا زیاد میشود. کمپانی های آمریکایی به استخدام هندیان و چینی ها مشغول است. یک کارگر چینی حاضر است با روزی نزدیک به یک دلار و یا دو دلار کار کند در صوریتکه همتایی آمریکایی او ساعتی بین ده دلار تا صد دلار میخواهد. فرض کنید که وسایل و خرت و پرت هایی برای ساختن یک مثلا ویدیو حدود بیست دلار باشد. و خرج ساخت آن هم اگر در آمریکا ساخته شود شاید حدود صد دلار هزینه کارگر و متخصص داشته باشد. پس اگر یک ویدیو در آمریکا ساخته شود حدود صد و بیست دلار خرج دارد حالا اگر مخارج دیگری نظیر مالیات هزنیه انبار داری و حمل و نقل و در صد حق فروشنده را هم به آن اضافه کنیم شاید حدود سی دلار و یا چهل دلار دیگر هم بشود. پس این ویدیو برای شرکت تولید کننده آن با حساب کردن همه هزینه ها شاید چیزی حدود یکصد و شصت دلار تمام شود. سرمایه دار اگر حتی این ویدیو را صد هشتاد دلار بفروش برساند از هر ویدیو بیست دلار سود خالص کرده است.

    و باحتمال او ویدیو را تا دویست دلار راحت میتواند بفروشد که از هر ویدیو چهل دلار سود خرج در رفته برده است. حالا اگر او مثلا بیست هزار ویدیو در ماه تولید کند میبینید که ثروت سرسام آوری بدست آورده است. ولی او همین ویدیو را در چین تولید میکند در آمریکا هزینه کارگر و متخصص او چیزی حدود صد دلار بود. ولی در چین با حساب اینکه دستمزد ساعتی تنها پانزده سنت است تا دو دلار است. خرج کارگر او برای تولید یک ویدیو شاید به حدود یک دلار هم نرسد. خوب او اکنون بجای پرداخت یکصد دلار هزینه کارگر فقط یک دلار پرداخت کرده است. به فرض که سایر مخارج یکسان باشند و تنها یک هزینه باربری به تولید او اضافه شده است که شاید برای یک ویدیو حداکثر ده دلار باشد. بنابراین او بجای پرداخت صد دلار به کارگر و متخصص تنها یک دلار پرداخته است و تنهاده دلار اضافی برای باربری اضافی میپردازد. که جمع آن میشود. یازده دلار بجای صد دلار. وی براحتی هشتاد و نه دلار بیشتر سود میبرد از هر ویدیو ساخت کشور چین. و حالا اگر هما ن مقدار فروش و تولید را داشته باشد میبیند که هشتاد و نه در صد بیشتر سود برده است.

    حالا کارگر و متخصص آمریکایی بیکار میشوند این دیگر مشگل او نیست مشگل دولت و مردم مالیات دهنده میباشد که بایست بیشتر مالیات بدهند تا شکم کارگر و متخصص بیکار را سیر کنند و او هم زندگی راحت و مفرحی مانند زمانی که کار دارد را نخواهد داشت پس او و مردم مالیات دهنده هر دو فقیر تر شده وبدین ترتیب از لایه و حجم طبقه متوسط کاسته میشود و به خیل بیکاران وفقیران اضافه میگردد. بدین ترتیب پیکان و نوک آن برای درهم کوبیدن طبقه متوسط نشانه رفته است. بدین ترتیب اگر یک شرکت بخواهد مثلا تلفن چی و یا سکرتر و یا کارمند آمریکایی استخدام کند بایست ساعتی ده دلار بدهد باضافه سایر مخارج نظیر بیمه و غیره. که شاید بشود ساعتی دوازده دلار. که روز آن میشود میشود نود و شش دلار. و باحتمال این کارمند برای او شاید ساعتی بیست تا بیست پنج دلار سرمایه بسازد و اگر حساب کنید این کارمند روزی بطور متوسط برای سرمایه دار حدود صد دلار پول میسازد. ولی او یک دخترک زیبای هندی استخدام میکند و در هند برایش دفتری دست و پا مینماید و یک تلفن راه دور و بین المللی هم در اختیارش میگذارد. به او شاید ماهی صد دلار حقوق ومزایا بدهد یعنی حدود یک سی ام آنچه که بایست در ایالات و ولایات متحده آمریکا بپردازد. پس استفاده خالص او اکنون بیست و نه بار بیشتر است.

    دختر و جوان آمریکایی بیکار میماند. و یا بایست به اعتیاد روی آورد و یا تحمیل پدر و مادر واجتماع بشود. و بدین ترتیب کل مردم طبقه متوسط زیر فشار بیشتری قرار میگیرد و سرمایه دار ها ثروتهای نجومی پیدا میکنند آنان بهتری وکلا را استخدام میکنند و تا جایی که من شنیده ام از پرداخت مالیاتهای واقعی هم فرار میکنند. این مردم عادی و طبقه متوسط هستند که بایست مالیاتها را درست و دقیق بپردازند. مامور مالیاتی برای آنان دقیق کار میکند و هرچه قانون گفته در باره شان مو به مو اجرا میشود. بعد هم رهبران بخصوص رهبران دنیای سوم از بین وابسته های خودشان انتخاب میشود تابا ایجاد تفرقه جنگ و نفرت هم بازار فروش اسلحه های و بیمه هایشان رونق داشته باشد و هم جوانانشان بجای درس خواندن و ترقی علمی و معنوی به جان هم بیفتند و با نابودی هم از هر طرف که کم و کشته شوند به نفع آنان است. این است که هر روز شکاف بین فقیر و غنی بیشتر میشود. در حالیکه غنی وابسته میتواند با تریلی میلیارد ها دلار را در یکبار جا بجا کند فقیر از داشتن حتی یک دلار پس انداز محروم است. فاصله بین فقیر و غنی تا آنجاست که میشود اصلا فقیر را از صورت مساله حذف کرد.

    در برابر ثروت دزدان وسرمایه داران وابسته با ارقام نجومی چند دلار پس انداز طبقه متوسط و فقیر هیچ جایی ندارد. در دنیای سوم با زورچپان کردن مردان و رهبران وابسته نادان مردم را کنترل و بسوی فقر و فلاکت و جنگ و نفرت هدایت میکنند و چون مردم چاره ای ندارند به هم فشار و با هم در میافتند. تفرقه بیانداز و حکومت کن مردم با هم بد و دشمن میشوند و بجای مبارزه با سیستم جهنمی با هم گلاویز میشوند و همدیگر را تا آنجا که بتوانند غارت میکنند. دادگستری و مراجع بی تفاوت هم کاری به اینکار ها ندارند و عملا آتش بیار معرکه هستند. یک لشگر قاضی و پلیس برای مردم جز بیهودگی اثر دیگری ندارند آنان در عمل تنها برای حفظ رژیم آماده کارزار و کشت و کشتار هستند نه برای اجرای عدالت بین مردم و طرف های درگیر و با یک بمن چه و برو پدرت را خدا بیامرزه و یا یک متلک که میخواستی نکنی میخواستی اطمینان نکنی چرا اعتماد کردی چرا کمک کردی چرا نگفتی بمن چه مردم را روانه میکنند.

    در کشورهایی مثل ایران سرمایه کوچک سپرده به بانک ها را با تورم بی امان نابود میکنند. در ایران بانک ها مثل آمریکا وام نمیدهند و بایست مقداری پول پس انداز داشته باشی تا بتوانی یک وام کوچک بگیری و مثلا اگر بخواهی یک خانه مثلا هفتاد هزار تومانی( مثال مال زمان شاه) است بخری بایست پنجاه هزار تومان نقد در بانک داشته باشی تا بیست هزار تومان هم بتو وام بدهند. یکسال مثلا طول میکشد که تا تو پنجاه هزار تومان را پس انداز کنی آنهم با بخور نمیری. بعد از یکسال برای خرید مثلا همان خانه مراجعه میکنی. حالا همان خانه شده یکصد و پنجاه هزار تومان. مثلا اگر یکسال دیگر هم بتوانی صبر کنی و مثلا صدهزار تومان پس انداز کنی حالا خانه شده است دویست هزار تومان و بدین ترتیب تو هیچوقت با این برنامه نمی توانی صاحب خانه بشود. و حتی در زمان شاه که تورم به این حد نبود پول تو روز به روز قدرت خریدش را از دست میدهد و به عبارت دیگر تو روز به روز فقیر تر شده ای. تازه در زمان شاه تورم شاید شش در صد بود حالا که سی در صد است. در آمریکا درست عکس این عمل میکنند. خانه ای میخری مثلا سیصد هزار دلار. بیست در صد نقد میدهی یعنی شصت هزار دلار پول نقد میدهی که یک عمر پس انداز کرده ای.

    و بعد هم دویست و چهل هزار دلار به تو وام میدهند بهره ات هست چهار در صد. سال بعد میشود پنج در صد و سال سوم میشود شش و نیم در صد و سال چهارم میشود هشت در صد. خوب بهره ات شناور بود بانک به تو پیشنهاد میدهد که میتواند بهره ترا مثلا شش در صد ثابت کند. به بانک میروی از تو ده هزار دلار بعنوان مخارج میخواهند که به وام اضافه میشود بعد هم بهره ات را شش در صد ثابت میکند. یکسال بعد بهره ها سقوط میکنند و به سه در صد میرسند و قیمت خانه هم که مثلا سیصد هزار دلار بوده یکهو میشود صد و بیست هزار دلار. راستی مالیاتها را هم سال به سال زیاد کرده بودند. میبینی برای خانه ای که مثلا هزار دلار در ماه میدادی حالا بایست دو هزار پانصد دلار در ماه بدهی. مسلم است که نمیتوانی میآیند و خانه را به قیمت یکصد و بیست هزار دلار میفروشند و تمامی شصت هزار دلار پیس قسط که داده بودی مالیده میشود. و تو دوباره مستاجر میشوی. خانه را آنکس که خریده کمی تعمیر میکند.

    و سال بعد دوباره قیمت ها بالا میرود و او خانه را براحتی به دویست هزار دلار میفروشد. هر چه به بانک میگویی که تو خانه را با صد و بیست هزار دلار میتوانی نگه داری میگویند نه بایست به کسی دیگری خانه را بفروشیم نه به تو. میبینی که سیستم دنیا یکی است و در همه آنها میخواهند طبقه متوسط مزاحم را نابود کنند و تبدیل به طبقه فقیر دست به دهن نمایند تا کسی نتواند بر علیه آنان چیزی بگوید و یا بنویسد. در مدارس آمریکای فروش مواد مخدر رواج دارد و پلیسی که براحتی با لیزر میتواند ترا که مثلا خوب در پشت تابلوی ایست توقف نکرده ای مثل اجل معلق سرت میرسند و ترا جریمه میکنند ولی از بازداشت کردن کسانی که مواد مخدر میفروشند عاجز هستند. یا اگر دزد خانه ات را ببرد. از تعقیب دزد ناتوان هستند. و شرکتهای بیمه هم تنها پول جمع میکنند وقتی به آنان احتیاج داری براحتی بهانه میتراشند و از دادن کمک طفره میروند بایست به وکیل و دادگاه مراجعه کنی. بعد هم چون به دادگاه مراجعه کرده ای استخدام تو در جای دیگر مشگل دارد. میبینی که همه قانون ها برعلیه طبقه متوسط است تا بطور کامل نابود. شوند.

    در ایران هم که روشن است دست دولت برای دادن اعتبار و استفاده بخارجیان باز است. بطوریکه یک دبیر آلمانی ممکن است تا دویست برابر یک دبیر ایرانی حقوق ومزایا بگیرد. و اعتراض تو به خاتمه خدمت تو پایان میپذیرد. خوب برو قوی شو اگر طعم زندگی خواهی که در این سیستم ضعیف محکوم است. خوب اینها که دیگر افسانه و داستان که نیست. حقایقی هست که شاید همه ما آنرا با گوشت و پوست خود تجربه کرده ایم. تا بتوانند ما را بی تفاوت نسبت بهم و یا حتی ظالم نسبت بهم بکنند.
    ب

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out /  Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out /  Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out /  Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out /  Change )

Connecting to %s