Archive for the ‘Culture’ Category

IRAN

Posted: June 15, 2010 in Culture

Vi siete mai domandati come mai in Francia ed in generale, nel mondo, il velo dia e sia oggetto di scandalo, ed al contrario i nostri occhi si siano ormai abituati a forme rotondeggianti messe in mostra spudoratamente, quasi fosse normale sottoporsi ad infinite operazioni di estetica chirurgica ….

Siamo ancora in grado di ragionare e vedere con i nostri occhi, specchio dell’anima? o forse anche la nostra anima si sta modificando e diventando oggetto di chirurgica genetica od estetica?

by Sahameddin Ghiassi

Posted: January 3, 2010 in Culture

بدهکار هستیم.
نمیدانم برای شما اتفاق افتاده است که هرکاری که کرده اید به شما ایراد گرفته اند که چرا راه دیگری نرفته اید؟ متاسفانه ما در دوره دبیرستان از داشتن دبیران زبان و ریاضی بی بهره بودیم و بایست که این دو رشته را نزد خود یاد میگرفتیم و آخر ثلث یک دبیر زبان و یا ریاضی میآمد و از ما امتحان میکرد.
رشته های دیگر مثل فیزیک و شیمی و یا طبیعی همیشه دبیر برایش پیدا میکردند ولی برای زبان و ریاضی همیشه ما مشگل کمبود دبیر داشتیم و اگر هم داشتیم دبیر این رشته نبودند و علاقه چندانی هم نداشتند که درسی بدهند.
این بود که بعد از گرفتن دیپلم دبیرستان در کنکور از زبان و ریاضی نمره نمیآوردیم و بایست یک سال در کلاسهای کنکور وقت بگذاریم تا شاید سال بعد قبول شویم. ولی خوب این کاری آسان نبود که معلوماتی که ما میبایست در عرض شش سال در دبیرستان خوب یاد میگرفتیم بتوانیم در مدت یکسال آنها را جبران کنیم.
فرهاد یکی از آن دانش آموزان بود که یکسال بعد از دیپلم گرفتن موفق شد در کنکور قبول شود ولی نه در رشته دلخواهش که پزشکی و یا علوم بود بلکه در رشته ای که همیشه در دبیرستان ضعیف بود یعنی زبان توانست نمره قبولی بیاورد.
فرهاد در رشته علوم طبیعی خیلی خوب بود و همیشه نمره هایش دوربر بیست و نوزده بودند ولی در زبان وی بسیار ضعیف بود و حداقل قبولی را هم به زور میگرفت. او هم مثل بقیه زبان و ریاضی را بدون درکی از آن رشته ها حفظ میکرد تا نمره ای برای قبولی بگیرد و چیزی از این رشته ها نمیدانست و درکی از آنان نداشت. فقط به کمک حافظه اش ریاضیات و زبان را از رو حفظ میکرد. درست مثل تاریخ و فقه.
بعد از یکسال درس خواندن در رشته زبان حوصله اش سر رفت و این بار میخواست نویسنده شود. هر چه که دوستانش به وی گفتند که نویسندگی یک شغل فانتزی است و از آن حقوق و درآمد برای گذران زندگی بدست نمیاید او زیر بار نمیرفت. یک ماشین تحریر خریده بود و روز و شب مینوشت. فرهاد نویسنده بدی نبود ولی خوب برای کارهای او خواننده گان بسیاری هم نبودند که او بتواند با فروش کتابهایش به پولی برسد.
شاید تنها خواننده گان او همان همکلاسی هایش بودند که او خودش به آنان کتابش را یا هدیه میکرد و یا میفروخت.
حالا هم بعد از انقلاب او شروع کرده بود به نوشتن داستان انقلاب. بهرحال اینکار برای او کار نشد. همسرش که اروپایی بود از او تلاق گرفت و رفت و بچه هایش را هم با خودش برد. و فرهاد مجبور شد که به خانه پدرش بازگردد. زیرا این همسر او بود که مخارج خانه را میپرداخت فرهاد همیشه پشت ماشین تایپ نشسته بود و هی تایپ میکرد.
فرهاد چون در سن چهل سالگی هم هیچ کاری انجام نداده بود و تنها نویسندگی کرده بود حالا برایش مشگل بود که دست به کاری بزند. هرچه دوستانش به او اصرار کردند که لااقل لیسانسش را بگیرد و معلم شود و در ضمن بکار نویسندگی هم بپردازد او قبول نکرده بود. مدتی باامید اینکه کتابهایش را که به چاپ رسانیده بود به فروش برساند هر روز به کتابفروشی ها سر میزد ولی میدید که تل کتابهایش تقریبا دست نخورده باقی مانده است و فروشی نداشته اند.
البته او خودش را در حد جلال آل احمد میدانست و شاگرد او هم بود. ولی حتی خود جلال هم زندگی خود را از راه معلمی و دبیری میگذرانید و همسرش هم استاد دانشگاه بود و کار نویسندگی یک کار تفریحی و تقریبا بدون دستمزد برای او بود. تازه جلال محبوبیت و شهرتی بسیار بیشتر از فرهاد داشت. جلال تحصیکرده بود. ولی فرهاد از همان سال او دانشکده خود را فارغ تحصیل میدانست. مدرکی نداشت که بتواند معلم و یا دبیر شود. علاقه هم به اینکار نداشت او میخواست یک نویسنده موفق و ثروتمند شود. و میدانید که حتی بسیاری هنرمندان بزرگ نتوانسته بودند که از راه هنرشان در آمدی خوب داشته باشند و این هنر آنان یک کار تفریحی و فانتزی بود.
ولی همه حرفهای ما دوستان به کله فرهاد فرو نرفت و کم کم او مجبور شد که به یک زندگی رقت بار تن در دهد. حتی ما دوستانش هم دیگر نمیتوانستیم به او کمک کنیم و او هنوز در رویای اینکه یک نویسنده بزرگ و محبوب شود میسوخت.
مدتی هم به آمریکا رفت ولی در آن دیار هم به او به چشم یک کارگر بدنی نگاه میکردند نه یک نویسنده انقلابی. فرهای خوب مینوشت ولی خوب کی حوصله دارد که بشیند و کتابهای او را بخواند.
آنقدر نویسندگان معروف و مشهور وجود دارند که کسی به خواندن آثار یک نویسنده تازه روی نمیآورد. داستان انقلاب را که او نوشته بود همان چیزهایی بود که مردم کم و بیش در روزنامه ها خوانده بودند.
متاسفانه حالا فرهاد در سن بالا هیچ درآمدی نداشت و مجبور بود که به پدرش پناه ببرد. پدر هم سرمایه آنچنانی نداشت که بتواند که جور پسر هنرمند خود را بکشد. همه همکلاسهای فرهاد حالا دکتر و مهندس و یک دبیر و استاد شده بودند ولی او بدون مدرک سرگردان شده بود. و هیچ کاری هم به او نمیدادند چون سن او اکنون بالا بود و غیر از خوب نوشتن هنری دیگر نداشت.
متاسفانه شنیدم که او هم معتاد شده است و پدرش هم او را از خانه رانده است. نمیدانم چه کسانی فرهاد را اینقدر تشویق کردند که به هیچ کاری جز نویسندگی نپردازد غافل از اینکه از راه نویسندگی نمیشود شکم سیر کرد و یا درآمدی داشت که بتوان با آن یک زندگی معمولی را ادامه داد.

Invece di cominciare da EDUCARE, per passare ad INSEGNARE, inizio con MAESTRO (qualifica che, assegnatami da te, non può che farmi piacere – ritenendo che tu me l’attribuisca secondo l’etimo latino: magister, [capo], parola composta da magis [più] e ter [che indica opposizione tra due, il capo e quello che segue, obbedisce, ecc]).
Le accezioni più rilevanti che possiamo rinvenire in un buon vocabolario (io consulto lo Zingarelli) sono queste: 1, persona particolarmente preparata, abile o accorto [non so se si attagli a me]; 2, insegnante elementare [ed io non lo sono, come non sono mai stato insegnante a livello superiore – tranne che per qualche lezione di ripetizione data ad alcuni giovani di media e di magistrale, quando ero ancora studente universitario che non aveva ancora sostenuto alcun esame, e per la preparazione di una universitaria ad un esame di Filosofia del Diritto su Hegel, che non aveva superato per ben due-tre volte e che avrebbe superato solo perché le avevo fatto capire il concetto base inculcandoglielo come si può imboccare con un cucchiaino]; 3, chi, con gli insegnamenti, con gli scritti e sim, riesce a fondare una nuova scuola, a costituire nuove correnti di pensiero: es, un grande maestro di diritto [e nemmeno questo sono]; 4, capo [che non sono mai stato e non sono], guida [che vorrei essere per i miei figli e per tutti coloro che da me accettassero di essere guidati, ma, come tutti i profeti, propheta in patria non riesco ad essere: sto attraversando un brutto, triste periodo perfino con le due pulcette di questo nido, PROTERVE e maleducate, nonostante i nostri sforzi di far capire loro che non è né opportuno, né corretto, né giusto che seguano cattivi esempi, contro quelli buoni che noi mostriamo loro, raccomandando loro anche di imparare a guardarsi dietro, staccandosi, ogni tanto, dal guardare solo avanti!].
Vorrei essere maestro di vita, ma i semi che tento di mettere in solco, contro la mia volontà ed il mio desiderio, finiscono sempre per cadere sull’arida roccia. Sono un maestro?
*
EDUCARE
Non so quali esposizioni filosofiche tu ti aspetti da me: io non ho visioni filosofiche (o, forse, ne ho, ma non mi fluiscono fuori così; forse lo farebbero in un contraddittorio – forse!). Anche qui, leggo (e ciò mi basta), dallo ZINGARELLI:
etimologia: dal lat educare, intensivo di educere [allevare], composto da ex, rafforzativo, e ducere [condurre].
Riporto solo la prima accezione, tralasciando le altre che non fanno al caso nostro:
guidare e formare qualcuno, spec giovani, affinandone e sviluppandone le facoltà intellettuali e le qualità morali in base a determinati principi.
Ovviamente, si potrebbe discutere sulle implicazioni e le complicazioni, ma non è “soliloquiando” che si possa raggiungere buoni risultati. Pertanto, questo è e questo è.
*
INSEGNARE
Etimologia: dal lat insignare [originariamente, signare in, quindi imprimere], composto di in, rafforzativo, e signare, indicare.
1., esporre e spiegare in modo progressivo una disciplina, un’arte, un mestiere e sim a qualcuno perché lo apprenda (*); 2., dare consigli, ammaestramenti relativi al comportamento, al modo di vivere e sim (cosa che, in qualche modo, fa il paio con l’accezione di educare, di cui sopra); 3., indicare, mostrare [accezione che avrei potuto anche tralasciare, come tralascio quelle successive di un altro gruppo].

(*) con l’accortezza di desistere quando ci si accorge che la persona cui si vuole insegnare, non vuole apprendere – come ho scritto a chiusura della recensione ad un libro che mi sta avvelenando l’esistenza. Non posso inviarti il libro, ma ritengo che capirai di che si tratta.

Culture

Posted: September 11, 2009 in Culture

logo_culture

« Il faut apprendre à juger une société à ses bruits, à son art, à ses fêtes plus qu’à ses statistiques. »
Jacques Attali

L’IMPACT DE LA CULTURE SUR LA CREATIVITE

THE IMPACT OF CULTURE ON CREATIVITY